2 ماهگی مهراد جونی
روزهای خیلی سختی بود چون تو شبها خیلی اذیت می کردی وتقریباٌ تا نزدیکهای صبح بی قرار بودی ومامان مریم وقتی صدای گریه میشنید سریع میاومد کمک من چون خیلی خست میشدم.حتی بابایی هم کلی کمکمون میکرد یه شب یادم اینقدر بابایی خسته بود که هر چقدر گریه می کردی بیدار نشد حتی مامان مریم اومد از خستگی متوجه نشدشتی و،آخه شما خیلی دل درد داشتی و تا 5 ماه طول کشیدولی شیرین بود وقتی که باخنده کوچولوت خستگی از تنمون در می اومد.
الان روی شکم مامان مونا خوابیدی و صبح شده عزیز دلم.

بد خواب ترین پسر دنیا 


بابایی خواسته قرتیت کنه وکلی باهم خندیدیم 

واینجا موهاتو واست ژل زده

اولین باری که خندیدی عزیز دلم نمی تونستی کامل بخندی یه وری می خندیدی


وسعی می کردی درست بخندی

ومیخواستی به خنده ما جواب بدی شروع کرده بودی به انقه انقه ...................گفتن.


دیدن شما همه اومدن
الان رو پای خاله فریماه هستی که با خاله سیما و خاله الهام اومدن وچند روز بعدشم خاله سحر با خاله مارال اومدن و مارو شرمنده کردن و کلی هم ذوق تورو کردن.


جوجو مامان بابا،حموم 40 روزگیشم رفت.

وکلی هم خوشحال بود وگریه هم نکردی عزیز دلم.


بعد از 40 روز خونه نشستن زنعمو فریبا دعوتمون کرد بریم خونشون تا اولین مهمونیتم تجربه کنی ولباس خوشگلی ام که تنت بهت کادو دادن.


پسرم تولد هم میره که مصادف شده بود با ماهگرد خودش که تو خونه خودمون همه با همدیگه رقصیدیمو فیلم گرفتیم



تو تولد واسه خودت تخت خوابیدی


وفردای تولد که روز شنبه 20 مرداد بود پسرم واکسن 2 ماهگیشو زد ویه خورده اذیت شد و با مامان مریم تصمیم گرفتیم پاهاتو مثل قنداق ببندیم چون وقتی تکون می دادی خیلی اذیت می شدی.وفرداش حالت خوب شد و تبت پایین اومد.






2 ماهگی مهراد جونی
